حضور کوچکت شمع رویایم را برای همیشه خاموش کرد !

********************************************

 

بخواب !!!!

و تنها خواب تو را ...

 مرا... ؟؟

او را ... ؟؟؟

به تمامی آنچه از دست  رفته -

به من ...؟؟؟

به تو...؟؟؟

به او...؟؟؟

- و به رویا های  خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد

 

 

باران فرو خواهد ريخت و تو هرگز به انتظار، کلامی نخواهی داشت که بگويی....زمين ها گل خواهد شد  و تو در قلب يک انتظار خواهی پوسيد ...

بخواب ...!!!

 

*************************************

 د ع ب ل ا س ک ی ....ر گ ی د م و س و ت س ی ب

  
نویسنده : r m ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٥


 

سری داستان مسواک (۱) :

******************************************

احساس یه مسواکی رو دارم که از جا مسواکی دستشویی انتقال داده شده به جا مسواکی حموم و سالی یه بار ( حتی برا صاف کردن ابرو ) ازش استفاده نمی شه و ته مونده خمیر دندونی که رو برس اش مونده سفت و خشکش کرده !

  
نویسنده : r m ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥


 

خودکشی....یا دیگر کشی ؟؟؟

از پشت بام افکارش سقوط کرد

باید دور تا دور عقاید و افکارش نرده ای حصاری چیزی  نصب می شد   !

  
نویسنده : r m ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٥


 

         

بیست و یک سالگیی با این ترکیب رنگها میخوام ... بیست و یکی گرم ، آروم و دوست داشتنی

  
نویسنده : r m ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ شهریور ،۱۳۸٥


 

شاید تمام امسال تقاص جمله ای که پارسال نوشتم رو پس دادم

-"احتمالا تنها فرقی که داره اينه که مطابق هر سال به ازای اون ۳۶۵ روز يه شمعه ديگه رو کيک اضافه ميشه ! "-

من در انتهای بیست سالگی

   دقیقا از بعد از تولد پارسالم انقدر اتفاقات  عجیب و غریبی افتاد که امروز دقیقا بعد از سیصد و شصت و پنج روز  اعلام میکنم نه تنها پارسال شمعی اضافه نشد و بلکه  روز تولد منگ بازی در اوردم و حتی یه شمع کم گذاشتم... -شمع میخواستم چی کار؟ اتیش انتظار بس نبود ؟ -  کلی فرق دیگه هم با سال قبل داشت‌انقدر که کسایی که تو ماه های اول سال منو دیدن وقتی نیمه دوم سال منو دیدن به صورت دو نقطه اُو در اومدن !

دروغ نگفتم اگه بگم همه بیست سالگی رو تو فضا بودم تقریبا کابوسی بود که هر صبح با من زنده میشد و هر شب تو خواب همراهیم میکرد !- من میخندم .... نگام میکنه... میره... بینه آدما گم میشه ...-کابوس سیاه سفید من !!!!

هنوز بعد از یک سال تولد خاکستری پارسالمو فراموش نکردم....هنوز بعد از یک سال طمع اون ماه رمضون پاییزی زیر دندونامه، ماه رمضونی که تا دم افطار تو زمین تنیس خودم رو  به در و دیوار میکوبیدم که نفهمم !‌... -من ساکت تو اون زمین خاکی بین گرگ و میش غروب و باد نیمه سرد ... هنوز هم عاشق کاپشن جینم ام  ... انتظارم رنگ غروب می گیره -

از مهر تنها یه خاطره ملاقاتی رو دارم که شاید جالب ترین نوعش بود !‌از آبان تنها خاطره مشهدی یادمی که خودش تو خاطره سپری شد. هتل کذایی و اون لابی دیوانه کننده ...از آذر هیچ از دی هیچ ....از بهمن هیچ....-حتی یادم نیس بابی کی مـُرد !!!!!!!!!!-... از اسفند ؟!‌ هیــــــــــــچ

یکی نبود بزنه تو گوشم بگه تو که جای دیگه ای برا چی برا چی خودت عذاب میدی ؟‌-برا اثبات خر بودن در حد ماورای تصور  !‌....-... میدونی زمستون سردش رو دوست داشتم وقتی یقه کاپشنمو میدادم بالا و رو صندلی های تک نفره میشستم و فک میکردم دیگه نه سرما تو وجودم راه داره و نه خاطره  - تمام کاغذ رو به رومو خط خطی میکردم -

مریض شدم و هنوز هم مریضم ... مرض غرق شدن تو گذشته رو گرفتم گذشته ای که وقتی حال بود از تک تک روزهاش خندیدمو گذشتم ... از تک تک روزها ... انقدر مریض که حتی "حال" رو هم در حال فکر کردنم به" آینده" ای که قراره "گذشته" رو مجسم کنم قرار همین لحظه ی "حال" رو به تصویر بکشم !

کسایی که برا اولین بار منو تو این یه سال دیدن احتمالا به نظرشون گنگ ترین آدم کره خاکی رو ملاقات کردن ... برا بعضی ها گنگ بودنم جالب بود برا بعضی ها درک نشدنی ... اما هیچ  کس!!!! هیچ کس نفهمید که چه بلایی سر من اومد ... مشکل فقط رفتن کسی که فکر میکردم وابسطه امو بعدا به این باور رسیدم که دوسش دارم نبود مشکل این بود که یهو همه بندهای نگه دارنده ام پاره شد مشکل این بود که کم کم گم شدم انقدر گم که دیگه کسی امیدی به پیدا شدنم نداشت ... -چند بار اون کتاب رو خوندم؟؟؟؟...-

بیست سالگیم فرق داشت با همه اون ۱۹ سال گذشته و شاید برا این بود که مثلا داشتم بزرگ میشدم... مثلا قرار بود متحول بشم ... - من هنوز هم گاهی مثه همه ی اون نوزده سال رفته نصفه شب از خواب میپرم و از تاریکی شب میترسم.من هنوز بچه ام -

نمیدونم - یعنی واقعا روم میشه ؟؟؟ - به خدا چی بگم اما ... خدایا نخواه که دوباره تجربه اش کنم ... نخواه که بیشتر بشکنم !!


 

  
نویسنده : r m ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥


 

پارسال من !... امسال تو

********************************************************

از الان به پیشواز پاییز رفتن شاید یه کم زود باشه اما من حتی جلو تر از پاییز هم رفتم انقدر جلوتر که تقریبا از تابستون جا موندم !

  
نویسنده : r m ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٥


 

در راستای عملیات ضربت ذوالفقار مامورین به ضربت ریختن و ال. ام. دی ( بی ؟ ) ها رو بردن

********************************************************

هم میهنان عزیز مقدمتان را به عصر غار نشینی تبریک عرض می نماییم !

                                                                             

  
نویسنده : r m ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٥


 

خوب راس میگه چقدر من وقیحم ؟؟؟؟ آقای محترم پاترول رو میگم تشریف اوردن جفت پا تو ماشین ما  بد میگه خانوم خیلی وقیحی !‌ حالا کاش وقاحت تا همین حد بود وقاحت تا حدی که تریپ مامانم اینا!!!! با یه سبد گل سه برابر خودت بری جلو در مجلس و رات ندن چون مجلس بی ریاستآدم با اون سبد گل خدا تومنی که نمیره مجلس بی ریا ( باشه آقا بذا من برم تو سبد رو میذارم گوشه دیوار برگشتنی با خودم میبرم خونه ) .... وقاحت تا حدی که مانتو سفید بپوشی و لبخند بزنی و گل و بدی صاحاب مجلس و  صاحب مجلس در کمال ناباوری تو روت وایسه بگه اینوووووو اومده عروسی و جواب بدی زرشک این لباس تو خونه امه....من به شدت وقیحم  ... تا حدی که تو دهن نازنین  اونم از جنس محمودی اش بشینم بگم اوه حالا سهیل ممودیه دیگه این همه خود کشی نداره  و چند دقیقه بد بگم واقعا اعصاب رنده میکنه ها و چند دقیقه بد ببینم بغل دستم یکی همچین شبیه همون همسفرمون تو قونیه که با در و دیوار هم درگییر بود و آخرش گندش در اومد دختر ممودیه نشسته  بد خیلی وقیح برگردم بگم  اسم شما نازنین نیس ؟؟؟ اونم بگه بله و با کمال وقاحت بگم میدونم دختر کیه و هم سفر بودیم و اینا ( خوب میخوای  دیگه به رو خودت نیار که میشناسیش ) وقاحت تا حدی که رو در رو فک و فامیل  مو قشنگ( فَ فَ یادتونه ؟؟؟ اون از همون اول فهمید جناب مدرس مو قشنگه)  وایسم و بگم مو قشنگ هم مشکوک میزنه برم جلو رگ دستاشو چک کنم   ...وقاحت تا حدی که وقتی یاررو داره چهچهه میزنه و همه ساکتن بلند بگی اِووووووا نفسش رفت وقاحت تا حدی که وقتی یکی مخت رو چهل و پنج دقیقه رنده کرد براش دست بزنی و بقیه هم دست بزنن و یارو پاشه بره   وقاحت تا حدی که ....

  
نویسنده : r m ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٥


 

- درد دارم

-- کجات درد میکنه ؟

- دلم !

-- میشه محلی که درد میکنه رو نشون بدی؟

- نه

*********************************************

طفلک بیچاره دلم !...  ازوقتی با آدم و عالم لج کرد ، به ناکجا آباد پناه برد

.

.

اگه گفتی دلت کجاس ؟!

  
نویسنده : r m ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥


 

خط خطی ذهنی:

اعتراف میکنم که من ....

  
نویسنده : r m ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥