چشمهای سیاه

 

تنهایی آنقدر ها هم زجر دهنده نیست، یک آینه کافیست تا WE، ME شود!

+   ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳٩٠

 

از مزایای کشور های خیلی خارجی همچون آلمان، همین بس که اذان مغرب به فاصله چند روز، با درک وضعیت روزه دارن، خود به خود یه ساعت می اد جلوتر !

+   ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳٩٠

همخونی

همه چیز به طور عجیبی با ذهنیت من همخونی نداره
یا ذهن من چپه است یا همه چیز !

 

+   ; ٤:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ خرداد ،۱۳٩٠

دل سرد

مگر نه اینکه گفتند پا قلب دوم ماست ؟ ....مگر نه اینکه دل، صورت عامه ی قلب است ؟.....

 

این روز ها پاهایم سرد سرد اند(آم سرد.اس.تِن)...اَز هِل !

+   ; ۳:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٩

نامه

 

جناب خدایای آرزو هایِ کوچکِ من!

 

با سلام

 

احتراما به استحضار می رساند پبرو و درخواست اینجانب مبنی بر اعطای سرما خوردگی همراه با علائمی چون تب ، گلو درد ، صدای سرما خورده ، چشمای قرمز و پره های دماغ ساییده شده، بنده حقیر از بذل عنایت جنابعالی سپاسگذارم .

 

خواهشمند است با عنایت بر سایر آرزو های این جانب دستور فرمایید در جهت برآورده شدن مفاد ...مندرج در آرزو نامه نهایت همکاری و مساعدت لازم را معمول دارند

با تشکر

+   ; ۳:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٩

اول مهر

مداد های تراش خورده ،کتاب های جلد شده ،دفتر های پر خط بی مشق و پاک کن های برفی همه آن چیزی بود که من از مدرسه می دانستم ...فکر و خیالم مدرسه ای بود بی درس، بی معلم، بی ناظم و بی مدیر ،مدرسه ای با همه بی ها همراه هم، ....مدرسه ای پر از نیمکت های چوبی و دختر های رنگ پریده مقنعه سفید خواب آلود  ...پچ پچ های سر کلاس و نامه های رنگارنگ ...چه می دانستم باید ده بار آب، بابا نان داد را رو نویسی کنیم، چه می دانستم باید جدول ضرب را نه افقی که حتی عمودی هم از حفظ باشیم ، چه میدانستم که خدا را باید از لا به لای خط های کتاب دینی پیدا کنم ؟ چه خوش بودم که فکر می کردم یخچال کمد سردیست که از غذا ها مراقبت می کند! کم کم فهمیدم که یخچال دستگاهی است که باید توانش را محاسبه کرد ، چه می دانستم که عربی و انگلیسی از لازمات زندیگیست ؟ من نهایت میخواستم در آینده  دکتر شوم و چوب بستنی در حلق مردم فرو کنم ! وظایف رئیس جمهور و کابینه دولت به چه کار من می آمد ؟چه می دانستم که آب ،همان که ده بار از رویش نوشته بودیم، بلای جانمان می شود و با هر چیزی واکنش می دهد ! - هر چیز ِ هر چیز هم که نه - یا فکر می کردم که فنر همان میله فر خورده است که نهایت نوک خودکار را بالا و پایین می کند ! چه می دانستم که نیروی کششی قابل محاسبه ای هم دارد ؟اصلا مگر دو بعدی فکر کردن عیب اش چه بود که حالا باید سه بعدی فکر می کردیم ؟اوایل  معادله ها ایکس  و ایگرگ داشتند ، باید زِد را حساب می کردیم !  چه می دانستم کم کم دیگر معادله ها نه ایکس دارند و نه ایگرگ و نه زد !فکر می کردم وصیت نامه ، نامه ای است یک صفحه ای که آدم های دم مرگ می نویسند و اموالشان را به هر کس دوست دارند می بخشند ، چه می دانستم  کسی پیدا می شود و وصیت نامه ی  چند ده صفحه ای می نویسد و من باید همه آن را حفظ کنم؟  من  آن روزها که از یک تا ده را می شمردم و بزرگتر ها برایم کف می زدند حتی فکرش را هم نمی کردم که همان ده با بی نهایت صفر هم وجود دارد! آن روز ها همه فکرم مشغول اسم های دور و برم بود ، اما فکر نمی کردم که روزی خطی ببینم که کمی قر داده است و اسمش را گذاشته اند انتگرال! من آن روز ها همه قکرم مشغول  این بود که چرا اسم سیب ، سیب است و گلابی نیست ؟... چه می دانستم من؟...هیچ...  فکر و خیالم مدرسه ای بود که من را به آغوش می کشد ، چه می دانستم که انقدر در آغوشش فشارم می دهد که دیگر نفس ام بالا نیاید

+   ; ۳:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٩

 

در پست های قبلی بخوانید :

عین=عقل ،

دال=دل ،

او= من ،

تو=او .

+   ; ۳:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٩

دو از دال

من نه از "او" که از" تو" بودم ....

این بازی جور دیگری بود ، جوری که هیچ وقت این جور نبود ....راستش جوری  بود که اگر بعد ها یادی از آن کنیم ، یادمان می آید که این بازی –اصلا-  جور نبود .

 

"او" بین رفتن و ماندن، مانده بود.  احساس کسی را داشت که ساعتش را در خانه جا گذاشته است و  حالا که رفته است تازه دست اش را – خط فرضی بند ساعت روی دستش را- نگاه می کند و یادش می آید ساعتش روی میز یا حتی کنار تخت ، یا جایی همان اطراف، جا مانده است . از همان احساس ها که آدم، "او" ،  سر دو راهی می ماند که به رفته بودنم ادامه بدهم و بروم- بی ساعت-  یا برگردم*- و ساعت را بر دارم  ؟- ....."او" بین رفتن و ماندن رفته بود !

 

"عین" را هر چه کردیم نیامد ،من،"دال"، ساکت تر از همیشه گوش می کردم ، "عین" اصرار داشت که این بازی جور نیست،" او" گوش هایش را جایی جا گذاشته بود و نمی دانست کجا ، "عین" هزار و یک دلیل آورد و" او" نشنید ( بی گوش کمتر آدمی قدرت شنیدن دارد!)... من، "دال"، برای "عین" گفتم که " او" بین "عین" و "دال" ، "دال" را انتخاب کرده است و می رود ،" او" بی حرف فکر می کرد گوش هایش را کجا گذاشته است ،.... نمی دانم چه طور یادش نیامد آن ها را پیش من امانت گذاشته است ....رفتیم !

 

من کلا "عین" را فراموش کرده بودم .خوشحالیم بیشتر برای دیدن "دال از تو" بود .مدت ها بود "دال" دیگری ندیده بودم،" دالی" که اگر از پیچ کوچه هم سرک کشید و هم را دیدیم هم او بلرزد و هم من، نه از سرما که از گرما !، او-" دال از تو" -  بخندد و من هم بخندم، به هیچ.... او برنجد و من هم برنجم، از هیچ....

 

یاد بچگی های "او" افتادم ! روی یخچال خانه اشان میوه هایی چسبانده بودند پلاستیکی ، پشتش آهن ربایی کوچکی چسبیده بود ( "او" دوست داشت آهن ربای کوچک را نزدیک یخچال کند ، آن طرف یخچال زور بزند و آهن ربا را بکشد ازاین طرف او ! یخچال برنده شود و آهن ربا بگوید : تق!) ....." او" از این سمت و" تو" از آن سمت. من، معلق، کشیده می شدم...

 

"تو" بی "دال" تر و بی "عین" تر از همیشه" او" را ندید... "دال از تو" ، دیگر "دال از او" نبود ... من در من پیچید و صدایی آمد : پولوب** !...

 

من، "دال از او"، همان جا ، معلق ، ماندم ! دیگر نه "او" من را کشید و نه" تو" ....من همان جا غرق شدم در چاله آبی.....

این بازی جور دیگری بود ،" او"- این بار- بین رفتن و ماندن ، رفته  بود...." تو" بین رفتن و ماندن ، مانده بود- شاید- !...، این بازی اصلا جور نبود ....

 

 

 

* استثناء : در مورد گوشی موبایل بروم یا برگردم معنا ندارد ، برگشتن معقولانه ترین کار ممکن است.

** صدایی مثل افتادن سنگ در حوض آب 

+   ; ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٩

دو از عین

"او" بی من هیچ بود، بی "دال" هیچ تر...

 

هنوز هم حرفم همان است که روز اول گفتم،( مراجعه به یک از "عین") ،مشکل فقط این است که نه آن روز نه هیچ وقت دیگر، کسی به حرفم گوش نداد...رفتند بی من... نه که نخواهم بروم،نه ! ،جا ماندم. 

مقصر نه "او" بود نه "دال" ، مقصر "عین" ،خودم، بود که اصرار داشت به نرفتن

 

 

 -  نرویم  

-- می رویم، همه با هم

 

حقیقتش "او" مرا جا گذاشت ،گفت همه با هم می رویم اما جایی مرا خواب کرد و دست به دست "دال" رفتند .خودم هم می دانم که "او" بی من راحت تر است(همیشه جمع های دو نفره بهتر از جمع های سه نفره است)......"دال" ساکت تر از همیشه ، سکوتش آدم را - "او" را-فکری می کرد :

 

 --  این سکوت، سکوت رضاست ! 

 

رفتند من ماندم و هیچ.... بی" او" -گاهی بی" دال" - من هیچ بودم هیچ.

 

چه می دانستم دیگر "دال" را نمی بینم، چه می دانستم "دال" گم می شود - نمی خواهم مرگش را باور کنم - چه می دانستم "دال" در چاله آبی (به عمق چند میلی متر) که از دو سال پیش پر شده بود، غرق می شود...چشمان "او" همان شب تاریک شد.

 

 

و چه کسی می داند در نبود من چه اتفاقی افتاده است

+   ; ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٩

یک از او

خواب هایم را انگار خواب برده است ، جایی دور دست ها !... دیگر حتی به امید خواب هم نمی شود خوابید

 

 

نه از "عین" خبریست نه از "دال" .

هیچ کس نداند من که می دانم، این "دال" بود که همه چیز را تمام کرد ، "عین" دیگر چه می گفت؟  این من بودم که گفتم می رویم ، همه با هم ... من و "دال" و "عین" .

 

 

خصوصیت خوبی که دیوانه ها دارند این است که عقل ندارند اما دل چرا ! (این را نه که علم ثابت کرده باشد ، نه !موضوع تجربی است) ....من دیوانه تو عاقل.

 

"عین" که نیامد ، کلا آن روزها "عین" نبود که بخواهد بیاید ، من ماندم و "دال" ، اصرار از "دال" بود و من همراه....رفتیم . ....جایی در همان خیابان سر بالایی گمانم چاله ای سر باز کرده بود ، چاله ای به عمق سیاه چاله های فضایی! -من که ندیدمش- اتفاق است دیگر برای هر کسی پیش می آید......"دال" همان روز در همان خیابان شیب دار-سربالایی- در همان سیاه چاله سقوط کرد -من که ندیدمش- و شاید مُرد....من ماندم و تو ، دقیق تر : من ماندم و من 

 

این "دال" بود که همه چیز را تمام کرد..... "دال" از تو .....عین دیگر چه می گفت ؟....این من بودم که بر می گشتم بی دال بی عین.

 

 

بگذار برایت بگوییم ، "دال" مرگ ندارد، نامیرا ست(این را هم علم  ثابت نکرده است ! هم من می دانم هم تو می دانستی)...همه ترسم از این است که جای "دال" هایم عوض شده باشد- کمی شبیه به هم بودند نه ؟- ، "دال" من پیش تو ، "دال" تو پیش او، "دال" او پیش  من(برعکس هم صدق می کند!- منطقی تر !) *.....من دیوانه تو عاقل

 

حالا که دیگر "دال" نیست، "عین" اما اینجاست ...حالا فقط یکی از شرط های لازم برای دیوانه بودن را ندارم!

 

 

 *   "دال" من پیش او، "دال" او پیش تو، "دال" تو پیش من

 

+   ; ۳:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٩

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir